ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

روزهای با تو بودن

1393/3/4 10:44
نویسنده : ندا
320 بازدید
اشتراک گذاری

عاشق بازیه انگری برد تو گوشیه بابایی، تنها بازیه کامپیوتری و موبایلی که بهش علاقه نشون دادی و خیلی هم دوسش داری، چند شبه پیش هم حین بازی با انگری برد، عکسهای خودتو تو گوشیه بابا کشف کردی و کلی خوشحالی کردی...

آخرین باری که حورا رو خونه ی مامان جون دیدیم اذیتم کردی، نمی دونم حسودیت میشه یا میخوای جلب توجه کنی، کارهای خطرناک هم انجام میدادی...

با نقش و نگارهای روی بالش برای خودت نقشه درست کردی، مثلا میگی مامان باید از این راه بریم و واسه ی خودت خیالبافی می کنی...

اومدی می گی مامان کارگردان به گلها آب میده...

تو خیابون داری برام می خونی قشنگ ترین پرنده پر میزنی باخنده...

می خونی دستتو بده به دستم من عاشق تو هستم...

می پرسم ابوالفضل تام و دوست داری یا جری؟ می گی هردوشونو... می گم شاید متوجه نشدی  باز می پرسم گربه رو دوست داری یا موشو؟ می گی هردوشونو... از مهربونی مثل تو به غیر از این جواب انتظاری نمیره...

می پرسم دوسم داری؟ می گی بله که دوست دارم... کمتر پیش میاد که جواب کوتاه بدی...

از جمعه شب هفته ی پیش تبت شروع شد و بردیمت دکتر که خدا رو شکر سرماخوردگی بود و برطرف شد...

می گی خدا به همراهتون، به جای خداحافظی...

به ابروهات دست زدم، می گی مامان ابرو به این خوشگلی رو میخوای بکنیش؟

یه دفعه می گی مامان اتفاق خوب میخواد بیفته...

جدیدا هم می گی بزن بریم... مثلا می گی میخوای بریم توش پس بزن بریم...

تو دستت یه چیزی قایم می کنی می گی اجی مجی لا ترجی...

عاشق بازی تو شهرک با بچه ها هستی...

25 اردیبهشت برای بار اول در سال 93 به همراه بابا محسن رفتی آرایشگاه که تو آرایشگاه هم خوابت برد...

تو خواب حرف می زنی، داشتی می گفتی چاکلز... یه بار هم گفتی اگه گفتی این چیه؟ (برنامه ی مورد علاقت)

شب روزی که میخوای بری پنگول و ببینی می گی مامان چرا شب نمیشه...

مامان جون بامزه بهت شطرنج یاد داده که مهره های مشکی تو خونه های مشکی و مهره های سفید تو خونه های سفید، دیگه به هیچ صراطی هم مستقیم نیستی که اصلشو یاد بگیری...

با کتاب نیما و پندهای ترافیک به تابلوهای راهنمایی رانندگی علاقه ی شدیدی پیدا کردی... تو ماشین که می شینیم همش به فکر تابلوهایی...

با ذره بینی که مامان جون بهت داده عالمی داری...

بهم می گی مامان سر به سرم نذار... یا می گی حواستو جمع کن...

می پرسی دوسم داری؟ من دوست دارم...

میای می گی میشه پیشت بخوابم اجازه میدی؟

می گی یه سوال دارم ازت ... و بقیه ی جملتو کامل می کنی...

انداختن هر چیزی در دره هم از تنبیهاتی که متخلفین در دنیای تو دارن...

1خرداد رفتیم برنامه ی پنگول تو کرج که برات خاطره انگیز شد...

اگه یکی صدات کنه ابالفضل می گی من ابوالفضلم...

1

این حروف انگلیسی و خیلی دوسش داری و داری یواش یواش یادشون می گیری

2

اینجا خاله منا بازیت داد

3

عمه زهرا اومد خونمون و برای ساکت نگه داشتنت همه ی وقتشو با تو گذروند و این اسب خوشگل هم با خلاقیت خودش برات درست کرد که البته طول عمر کوتاهی داشت

4

اینم خلاقیت مامان ندا

5

دیگه تو پارک من می شینم و تو خودت بازی می کنی ، و چون فقط سرسره دوست داری بعد از چندباری سرسره بازی میای و پیشم می شینی، دوست دارم

6

7

8

9

10

11

12

13

15

16

با حضور بابا بیشتر کیف کردی

17

برای تبها و سرفه هات بردمت دکتر با خاله مریم

18

ایشون هم آقای دکتر عزیزت دکتر سیدمحمدسعیدناصری

19

و ایشون هم آقا قورباغه ی مامان

20

ابوالفضل و بابا وقتی با هم دارن میزن تو گوش هندونه

20

بی تابی برای رفتن پیش پنگول

 

21

منتظر حضورپنگول

30

31

32

25

33

و ایشون هم یه ابوالفضل خسته

پسندها (3)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

نوشین مامان آریا
5 خرداد 93 10:01
عزیزم اون تیپت منو کشته شیرین زبون که دلبری میکنی می بوسمت عکسهاتم مثل خودت خوشمزه ست
نوشین مامان آریا
5 خرداد 93 10:02
خوش تیپ من شیرین زبون که بلدی دلبری کنی می بوسمت عکسهاتم مثل خودت خوشمزه ست جواب: مرسی مامانیه مهربون
مامان سودابه
7 خرداد 93 23:36
سلام ندا جون خوبی الحمدالله؟ خدا رو شکر که همه چیز مرتبه .امیدوارم همیشه خوب و خوش سایه ات بالای سر ابوالفضل باشه.قربون خودش و اسمش